تبليغاتX
آخرین کبریت دخترک♥♥♥♥♥♥

آخرین کبریت دخترک♥♥♥♥♥♥

هفت سین

اینم یه عکس از سفره هفت سین خودمون توی بخش

میدونم دیره اما هیچ وقت کهنه نمیشه

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 0:25  توسط دخترک کبریت فروش  | 

خوش وبش

سلام به تمامی دوستان خوبم

امروز ۱۶آبان ۱۳۸۸ که من تازه وقت کردم سری به وبلاگم بزنم

آخه میدونید سرم خیلی شلوغه

شغلم خیلی شغل سختیه

نمی تونم همیشه به روز باشم

الان خیلی خوشحالم که دوباره می بینمتون

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 0:5  توسط دخترک کبریت فروش  | 

عشقی

عشق مرگ نيست زندگي است.

سخت نيست عين سادگي است.

 عشق عاشقانه هاي باد وگندم است

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 1:42  توسط دخترک کبریت فروش  | 

درهای زندگی بسته نیست همچنان كه ماه هیچگاه
بخواب نمیرود
همچنان كه نفس تو از عشق آغاز میشود و به گلی
در تپه های بهشت میرسد.
درهای زندگی  همیشه باز است همچنان كه آفتاب
هر روز در پیراهن تو میتپد،پنجره قلبت را باز
بگذارعطری زیبا میخواهند به دیرار تو بیاید.
دفتر چه خاطراتت را باز كن و سطر های سرد و
برهنه را بخوان،حتماً مرادرآخرین سطر خوااهی
یافت كه به همراه كبوتر ها به تو خیره شده ام.
مرا در ساقة یك شبدر گمنام و در ریشه های یك
گندم مهربان بخوان،من در بالهای یك سینه سرخ
خانه دارم من هر روز به هوا و آبهایی كه در زیر
پای تو میگذرند سلام میفرستم من سالها بیش از
آنكه زمین با خورشید دوست بوده با تو دوست
بوده ام اگر همه دفتر های جهان هم مال من باشند
نمیتوانند حرفهایم را برایت بنویسنداگر همه
روز ها مال من باشند  اگر همه شبها را در كاسه
من بریزند  اگر همه درختان بخاطر من مداد شوند
باز هم نمیتوانم گوشه ای از نگاه ترا بسرایم.
دلم در سینه میتپد و حرفهایم از دهان تو بیرون
می آید من بی تو یك قطره اشك نارسم.
درهای زندگی بسته نیست چون تو هر روز گلهای
آفتابگردان را به احوالپرسی من میفرستی....

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 1:39  توسط دخترک کبریت فروش  | 

نانسی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 12:53  توسط دخترک کبریت فروش  | 

باران

سلام به همه دوستان گلم

جاتون خالی دیشب اینجا یک بارون قشنگی بارید که فکر کنم کسی تا حالا بارون به این قشنگی ندیده باشه

خدایا شکرت که رحمتت شامل حال ما هم شد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 8:5  توسط دخترک کبریت فروش  | 

پیشی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 8:0  توسط دخترک کبریت فروش  | 

نگاه

تو می روی آرام
من از پی ات غمگین
قدم به راه جنون گذاشته ام سنگین
تو می روی آرام
چه ساده و چه صبور
مرا نمی بینی که گشته ام رنجور
تو می روی آرام
چه با وقار و متین
تنی به سرخی تو به خط جاده نگین
تو می روی آرام
فرشته ای انگار
دل رمیده ی ما شده اسیر نگار
تو می روی آرام
در این شب یلدا
دراین شب باران شبی به رنگ خدا
گهی نظر به منُ
گهی به عشق کنی
نه عاشقم شویُ نه ترک عشق کنی
گهی به ره نگری
گهی به سوی خدا
تو عازم حرمی چه حاجتی به گناه
در این کشاکش راه
ز دوریت بیمار
به عشق دیدن تو نگاه تیره و تار
نشسته ام در سوگ
نگاه مات و کبود
سکوت سرد زمین گواه این غم بود..

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 11:44  توسط دخترک کبریت فروش  | 

نخند

 به چه می خندی تو؟به مفهوم غم انگیز جدایی؟ به چه چیز ؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش ؟ به چه می خندی تو؟ به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟به چه می خندی تو؟به دل ساده من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟خنده دار است بخند!!!!!!!!!!!! نمي دانم چرا ما انسان ها عادت داريم آبي وسيع آسمان را رها كنيم و جذب آبي كوچك چشماني شويم كه عمقي ندارد با اينكه مي دانيم روزي بسته خواهد شد اما آسمان كي بسته خواهد شد .................... کاش هرگز ............ "

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 11:36  توسط دخترک کبریت فروش  | 

سلام به همگی

هر چی بهم بگید حق دارید

اما زود قضاوت نکنید یه مشکل پیش اومد

مثل طوفان بود که می خواست کبریتم رو خاموش کنه اما نتونست

اما نورش کم شد حالا دوباره داره جون میگیره

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 12:22  توسط دخترک کبریت فروش  | 

اینجوریشو دیگه ندیده بودیم.............

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 20:52  توسط دخترک کبریت فروش  | 

همه جا پاییز است

من درختي بودم

پاي تا سر همه سبز

همه سر سبز اميد

همه سرمست بهار

كه به9 هر شاخه ي من نغمه ي فروردين بود

و به امداد سبكپويه نسيمي ناگاه ـــ

برگ برگم همه را مشگر صحرا بودند

بزم ما رنگين بود

در شبان مهتاب

در دل حجله ي دشت ـــ

بوسه ميزد بلبم دختر ماه

مست ميكرد مرا نغمه ي رود

موج ميزد بدلم شوق گناه

دختر پاك نسيم

پاي تا سر همه لطف

با تني عطر آگين ـــ

بود هنگام سحر گرم هماغوشي من

ميشد از لذت آن كام، سرا پاي وجودم فرياد

بند بندم همه شوق ـــ

برگ برگم همه شاد.

واي،اندوه اندوه

آن درختم امروز

كه بصحراي وجود

دست يغماگر طوفان زمان

جامه ي سبز مرا غارت كرد

وآنچه مانده است براي تن من عريانيست

منم و تف زده دشتي كه كوير است كوير

نه در آن نغمه روديست نه آبادانيست

آن درختم،اما ــ

نيستم مست بهار

يا كه سر سبز اميد

ديگر اي دامن دشت

برگ برگ تن من،قاصد فروردين نيست

بزم مارنگين نيست

ديرگاهيست كه روشن نكند دختر ماه ــ

دشت تاريك مرا

همه جا خاموشي است

واي تاريكي و تنهائي،دردانگيز است

چه شد آن شور بهار؟

چه شد آن گرمي عشق؟

همه جا پائيز است

كوه تا كوه به گرد سر من اندوه است

دشت تا دشت به پيش نگهم نوميديست

سينه ام از غم بي عشقي و ي همنفسي لبريز است.

دختر پاك نسيمي كه هما غوشم بود

در دل دشت گريخت

برگهائي كه مرا برگ اميدي بودند ــ

دانه دانه همه ريخت

اينك اينك منم ودامن دشتي خاموش

اينك اينك منم و هيزم خشكي بي سود

شاخه هايم همه چون دست دعا سوي خداست

كاي خدا آتش سوزنده و ويرانگر تو

در همه دشت،كجاست؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 13:47  توسط دخترک کبریت فروش  | 

هرگز

من تمنا كردم

كه تو با من باشي

تو بمن گفتي

- هرگز، هرگز

پاسخي سخت و درشت

و مرا اين غصه اين

هرگز

كشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 13:28  توسط دخترک کبریت فروش  | 

....و چه تنها

اي درخور اوج! آواز تو در كوه سحر، و گياهي به نماز.

غم ها را گل كردم، پل زدم از خود تا صخره دوست.

من هستم، و سفالينه تاريكي، و تراويدن راز ازلي.

سر بر سنگ، و هوايي كه خنك،‌و چناري كه به فكر،

و رواني كه پر از ريزش دوست.

خوابم چه سبك، ابر نيايش چه بلند، و چه زيبا بوته

زيست، و چه تنها من!

تنها من، و سر انگشتم در چشمه ياد،‌ كبوترها لب آب.

هم خنده موج، هم تن زنبوري بر سبزه مرگ، و شكوهي

در پنجه باد.

من از تو پرم، اي روزنه باغ هم آهنگي كاج و من و ترس!

هنگام من است، اي در به فاز، اي جاده به نيلوفر

خاموش پيام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 13:19  توسط دخترک کبریت فروش  | 

فرياد

 تنها کسانی که ما را می رنجانند، عزیزانی هستند

که همیشه کوشیده ایم از ما نرنجند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 11:16  توسط دخترک کبریت فروش  | 

............................

گاهي اوقات احتياج به يه آدمي داري

 يه دوست

 كه وايسه روبه روت

 تو چشات نگاه كنه و

 محكم بزنه تو گوشت

 تو دستت رو بذاري روي گونت و

 دوباره نگاش كني

 ببيني كه خشمگينه

 از دستت عصبانيه

 توي اخم هاي صورتش ببيني كه دوستت داره

 ببيني كه دوستته

 كه نگاش كني، ببيني همون جوري كه دستت

 روي اون صورتيه كه اون بهش كشيده زده،

 كه بهت بگه « تو چته؟ بسه، به خودت بيا-

 تو چته؟ »

 كه سرت فرياد بكشه-

 كه تو يهو بلرزي،

 كه بري بغلش،

 كه بغلت كنه،

 همون دستي كه كوبيد توي صورتت رو

 بذاره روي سرت، توي موهات

 كه سرت رو فشار بده تو گودي شونش،

 كه تو چشمات و ببندي و

 روي شونش گريه كني،

 و با خودت فكر كني كه « تو واقعاً چته...؟ »

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 10:49  توسط دخترک کبریت فروش  | 

فکر کن

امروز قبل از اینکه به گفتن حرفهای ناخوشایند فکر کنی به کسی فکر کن که نمیتواند حرف بزند

قبل از اینکه از طعم یک غذا شکایت کنی به کسی فکر کن که هیچ چیزی برای خوردن ندارد

قبل از اینکه از همسرت گله کنی به کسی فکر کن که با گریه از خدا یک همراه و همدم میخواهد

امروز قبل از اینکه از زندگی شکوه کنی به کسی فکر کن که خیلی زود از دنیا رفته


قبل از اینکه از بچه هایت گله کنی به کسی فکر کن که آرزوی بچه دار شدن دارد

قبل از اینکه به خاطر خانه ی به هم ریخته و نامرتب با کسی که آن را تمیز نکرده دعوا کنی به کسانی فکر کن که در خیابان زندگی میکنند

قبل از اینکه از طولانی بودن مسیری که داری با ماشین طی میکنی بنالی به کسی فکر کن که همین مسیر را مجبور است پیاده طی کند

 

و زمانی که خسته ای و از شغلت ناراضی و گله مندی به کسانی فکر کن که بیکار هستند، به ناتوان ها و اونهایی که آرزو میکنند شغل تو را داشتند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 10:3  توسط دخترک کبریت فروش  | 

سحری میوه بخورید کمتر تشنه شوید

چه میوه هایی.....به به........به................
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 10:43  توسط دخترک کبریت فروش  | 

دیوانگی

این دیوانگست ...

که از همه ی گلهای رز تنها به خاطر این که خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم .

این دیوانگیست ...

که همه ی رویا های خود را تنها به خاطر اینکه یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم.

این دیوانگیست ...

که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم ،به خاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم.

این دیوانگیست ...

که از تلاش و کوشش دست بکشیم به خاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است.

این دیوانگیست...

که همه دستهایی را که برای دوستی به سویمان دراز می شوند را به خاطر اینکه یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم.

این دیوانگست

 که هیچ عشقی را باور نکنیم ، به خاطر اینکه در یکی از آنها به ما خیانت شده است ...

این دیوانگیست ...

که همه ی شانسها را لگد مال کنیم به خاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان نا کام مانده ایم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 13:53  توسط دخترک کبریت فروش  | 

اینم یه عکس دیدنی برای روشن شدن وبلاگم و مریخ(طلوع آفتاب در مریخ)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 16:48  توسط دخترک کبریت فروش  | 

انسان

انسان به میزان بر خورداری هایی که در زندگی دارد انسان نیست
بلکه درست به خاطر نیازهایی که در خویش احساس میکند انسان است
هر کسی به میزانی انسان تر است که نیازهای کامل تر ومتعال تر و متکامل تر دارد
آدم های اندک نیاز های اندک دارند
آدم های بزرگ نیازهای بزرگ 
باید انسان بودن پاک بودن مسئول بودن و در اندیشه سرنوشت دیگران بودن 
وظیفه باشد
بالاتر از آن صفت آدمی باشد
باز هم بالاتر وجود آدمی باشد.
برای شناکردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است وگرنه هر ماهی مرده ای هم میتواند از طرف جریان آب حرکت کند
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 16:1  توسط دخترک کبریت فروش  | 

گلایه

       سلام......

پس چرا کسی کبریت روشن نمی کنه

خونه من داره تاریک میشه

بابا یکی کبریتش رو روشن کنه دیگه.......

از سرما هم دارم منجمد میشم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 10:37  توسط دخترک کبریت فروش  | 

نسیم ، نفس خداست

بارش زیادی سنگین بود و سربالایی سخت. دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد. نفس نفس میزد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید ، کسی او را نمی دید.دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد.خدا دانه گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم ، نفس خداست.مورچه ، دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: گاهی یادم می رود که هستی ، کاشکی بیشتر می وزیدی.خدا گفت: همیشه می وزم، نکند دیگر گمم کرده ای!
مورچه گفت: این منم که گم میشوم. بس که کوچکم. بس که ناچیز. بس که خرد . نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.
خدا گفت: اما نقطه سرآغاز هر خطی است.
مورچه زیر دانه گندمش گم شد و گفت : من اما سرآغاز هیچم ، ریزم و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد.
خدا گفت: چشمی که سزاوار دیدن است میبیند. چشمهای من همیشه بیناست.
مورچه این را می دانست. اما شوق گفتگو داشت.شوق ادامه گفتن.
پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست.
خدا گفت: اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.
مورچه خندید و دانه گندم از دوشش دوباره افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد.
هیچکس اما نمی دانست که گوشه ای از خاک، مورچه ای با خدا گرم گفتگو است

عرفان نظر آهاری
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 10:16  توسط دخترک کبریت فروش  | 

.....وخدا

و خدا...

... خورشید

یک حادثه ی نورانی ست

که در اعماق ِ زمان

چهره ی سرد ِ فضا را

جان داد.

... ماه

یک آینه است

که درآن

درکِ عشقِ اََزلی

بر دلِ خُرده مَنی

کاش میسّر گردد!

و زمین، مادرِ ماست.

و زمین، بطنِ دگرگونیِ ماست.

و زمین، منطقِ پرورشِ انسان است.

و زمین، سیرت ِ پاک ِ خداوندیِ ماست.

و خدا ...

و خدا

بی گمان

انعکاسِ عطشِ خلقت ِ ماست.

و خدا

بی گمان

لحظه ی زایشِ عشقِ ابدی ست.

و خدا

بی گمان

لحظه ی بودنِ من

لحظه ی دیدنِ من

من و میلیونها من ...

من و میلیونها من ...

 امیر آروین

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 12:31  توسط دخترک کبریت فروش  | 

حبه قند

شیطان
اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من

طعم دهانم تلخ ِتلخ است
انگار سمی قطره قطره
رفته میان تاروپودم
این لکه ها چیست؟
بر روح ِ سرتاپا کبودم!
ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم
باید که از دست خودت دارو بگیرم
ای آنکه داروخانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید
اما بگو
کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟


شب بود اما
صبح آمده این دوروبرها
این ردپای روشن اوست
این بال و پرها

***
لطفت برایم نسخه پیچید:
یک شیشه شربت، آسمان
یک قرص ِخورشید
یک استکان یاد خدا باید بنوشم
معجونی از نور و دعا باید بنوشم


                                                                            عرفان نظرآهاری

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 14:38  توسط دخترک کبریت فروش  | 

خوش وبش

درود برشما دوستان خوبم

من کبریتم هنوز خاموش نشده سعی می کنم روشن نگهش دارم

راستش داشت نورش کم می شد اما دستم رو سایبونش کردم گفتم :

حیف نیست دوستایی رو که کبریتشون رو روشن کردن تنها بذاریم،هنوز دستم سایبونشه،خسته هم نمی شه مگر اینکه شما خسته بشید:

(اون موقع دیگه دخترک کبریت فروش کبریتش خاموش میشه واز سرما میمیره)

 

همتون رو دوست دارم

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 1:46  توسط دخترک کبریت فروش  | 

شهر رمضان

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 15:14  توسط دخترک کبریت فروش  | 

رمضان ماه مهماني خدا


حكمت روزه داشتـن بگـذار
باز هم گفته و شنیده شود

صبرت آمــوزد و تسلط نفـس
و ز تو شیطان تو رمیده شود

هر که صبرش ستون ایمان بود
پشت‏ شیطان ازو خمیده شود

آفتــــاب ریــاضتی که ازو
میوه معرفت رسیده شود

چه جلایی دهد به جوهر روح
کادمی صافی و چکیـده شود

بذل افطار سفره عدلی است
که در آفــاق گستـــریده شود

فقر بر چیده‏ دارد از خوانـی
که به پای فقیر چیده شود

شب قدرش هزار ماه خداست
گوش کن نکتــه پروریـده شود

از یــکی میــــوه عمـــل کـــه درو
کشته شد، سی هزار چیده شود

گر تکانی خوری در آن یک شب
نخـل عمــر از گنـه تکیـده شود

مفت مفروش کز بهای شبی
عمرهـا باز پـس خـریده شود

روز مهلت گذشت و بر سر کوه
پرتــوی مانـده تــا پریــده شـود

تا دمی مانده سر بر آر از خواب
ور نه صور خــدا دمیـــده شــود

شعر از : شادروان استاد شهريار
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 15:3  توسط دخترک کبریت فروش  | 

سکوت

سکوت دردناک است اما در سکوت است که همه چیز شکل میگیرد و در زندگی ما لحظه هایی هست که تنها کار ماباید انتظار کشیدن باشد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 12:51  توسط دخترک کبریت فروش  | 

چرا پرواز نمی کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

               

من تمام سعی ام را می کنم تا روی کارهای روزانه ام متمرکز شوم. اما کودک بازیگوش ذهنم، به سوی تو لی لی می کند.

دیروز این اس ام اس ، روی صفحه تلفن همراهم جا خوش کرد:

پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود و به ماهی نگاه می کردو می گفت :

سقف قفست شکسته ! چرا پرواز نمی کنی ؟

این اس ام اس پنج جمله ای ، آرامش زندگی ام را بهم زده است.

با خود فکر می کنم که چقدر پرنده در اطرافم وجود دارد!

و من

چه قدر ماهی هستم.

اطرافیانم مدام می گویند از قفس سرشکسته وابستگی تو بیایم بیرون.

اما من می دانم بیرون آمدن همان و مردنم  همان

آخر یکی نیست به این پرنده های دلسوز بگوید کجای دنیا ماهی می تواند بدون آب زندگی کند؟!

من هر روز به فقس شکسته بالای سرم نگاه می کنم.

چندبار سعی کرده ام سرم را از آب بیرون نگه دارم و بپرم اما....

احساس خفگی تمام بدنم را قرق می کند.

من چند بار سعی کرده ام  اما..... نمی شود به خدا...........

بگذریم از این حکایت پرنده و ماهی !

همان بهتر که بنشینم و با تمام توانم روی  روز مرگی ام متمرکز شوم  .

اما

مگر لی لی این کودک بازیگوش می گذارد.؟!

دلم برای سکوت دست هایت تنگ شده است . بی نهایت !!!

در این روزهای پر از دست های شلوغ و پر هیاهو،

دلم برای سکوت دست هایت تنگ شده ، عزیز تمام عیار من!

من هر روز به تو ودست های نجیبت فکر می کنم.

و

هر روز تکرار می شود در من پرواز هزار پرستوی سبز

بگذریم از این سطرهای همیشه!

بگذریم از این همه "دوستت دارم " هایی که تلبار شده اند در دهانم!

بگذریم از این تا به ابد حسرت!

بگذریم....

بگذار باران آواز بخواند روی چشم هایم !!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 11:48  توسط دخترک کبریت فروش  |